♫ ♪ آهنــــگ دل ♪ ♫
 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بلاخره شب سه شنبه 16 تیر ماه 1382 حرکت کردیم به طرف عراق ، نور ماه همه جا رو روشن کرده بود . دو نفر از اهالی همان روستا راهنمایی ما را به عهده داشتند.

که ما را تا مرز عراق بسلامت برسونن ، زدیم به بیابون ،هر کسی حال و هوایی داشت تو تنهایی خودش ، دو ساعت رفتیم که متوجه شدیم انگار راه را گم کردن !!!

کم کم بین بچه ها و زائران همهمه  شروع شد . یکی میکفت راه را بلد نیستید چرا مسئولیت قبول کردید ؟  هر کسی یه حرفی میزد و نزدیک بود کار به دعوا با بلدچی ها برسه .

اونا میگفتن ما قبلا از یه راه دیگه مردم را میبردیم مرز عراق ولی ماموران  اونجا را پیدا کردن و نمیشه از اونجا رفت و این راه  جدید را زیاد وارد نیستیم !

چند نفر گفتن خودمون میزنیم به بیابون و میریم . تو این گیر و دار بودیم که دیدیم چند تا کاراون دیگه از دور میان ،بهشون گفتید ما را هم راهنمایی کنید گفتن به هر کی پول دادید با همون برید .

خلاصه قرار شد خودمون بریم مقداری راه رفتیم که شخصی به نام محمد که از عراق بر میگشت و از رفقای این دو راهنما بود بهمون رسید .

شروع کردن با هم حرف زدن و گفتن ما راه را اشتباه رفتیم خدا خیرش بده گفت من باهاتون میام هفت هشت ساعت راه اومده بود باز با ما تا عراق اومد .

با اومدن محمد یکم امیدوار شدیم ولی هنوز باور نمیکردم  به عراق برسیم ، هوا خیلی گرم بود با وجود این که شب بود و خیلی آب میخوردن بچه ها من و دو تا رفیقم فقط نفری 4 تا اب معدنی داشتیم .

نزدیک 40 نفر بودیم در بین راه خیلی ها که چاق بودن ازنفس می افتادن و وسائل زیادی خودشون رو دور می ریختند بعضیا خیلی وسائل اورده بودن از کنسرو ماهی گرفته تا ... من که فقط یه دست لباس زیر بر داشته بودم،یکی دو نفر هم حالشون بد شد  تا حد بیهوشی ، من زیر لب برای خودم نوحه  و شعر هایی که حفظ بودم و دوست داشتم میخوندم .

یادمه تو دل بیابون اون شب یه لحظه با حضرت عباس ع درد دل کردم گفتم اقا من چندین ساله دهه محرم تو هیئت و مجالس شما نوکری میکنم ، اگه نگذاری بیام کربلا دیگه امسال محرم ..... 

تا خود مرز جزء اولین نفر ها بودم که پا به پای بلد چی میرفتم هر چی راه میرفتیم نمیرسیدیم  کم کم داشت صبح میشد و هوا روشن میشد که از دور یه پل بزرگ نمایان شد مثل رو دخانه وسط قم ولی خاکی و بیابون  ساعت نزدیک 6 صبح شده بود .

چند تا ماشین عراقی روی پل بودن دیگه رسیده بودیم لب مرز عراق نماز صبح را خوندیم و رفتیم از محمد تشکر کردیم و بچه ها  نفری هزار یا بیشتر بهش دادن من که خیلی خوشحال بودم رفتم پیشونیش را بوسیدم  و خیلی ازش تشکر کردم.

بعد رفتیم سوار یه اتوبوس عراقی شدیم  و ما را به یه شهر مرزی رسوند اسمش شیخ صدر بود اونجا تو یه غذاخوری صبحانه خوردیم و بعد باز سوار یه اتوبوس شدیم و به طرف کربلا راه افتاد هنوز باورم نمیشه ما الان تو عراقیم !!!!

ادامه دارد ...

[ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ♫ Iraj ♫ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اگر پرسنـد از مـن زنـدگانی چیست ؟؟؟ خواهـم گفـت : همیشـه جستجو کردن جـهـان بهتــری را ، آرزو کـردن ........ الهـی یا بده آنچه را می خواهـم یا بگیـر آنچه را نمی خواهی !!!
موضوعات وب
امکانات وب