|
♫ ♪ آهنــــگ دل ♪ ♫ | ||
|
بعد از زیارت نجف اشرف به کربلا اومدیم و یکشنبه 22 تیر 1382 برای آخرین بار به حرم ابی عبدالله علیه السلام و حضرت ابالفضل علیه السلام رفتیم برای وداع و خداحافظی .
ادامه مطلب [ سهشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢۱ ب.ظ ] [ ♫ Iraj Mirza ♫ ]
مسجد کوفه مرکز حکومت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و خانه آن حضرت شهر کوفه و محل تشکیل ستاد فرماندهی و نماز و عبادت ایشان، مسجد کوفه میباشد.
ادامه مطلب [ چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٢ ب.ظ ] [ ♫ Iraj Mirza ♫ ]
یک روز به قصد زیارت امیر المومنین حضرت علی علیه السلام از کربلا خارج شدیم . هر شیعه ای آرزوی زیارت امیر المومنین علیه السلام در نجف را داره ... وقتی نجف رسیدیم تو یک هتل اقامت کردیم نزدیک حرم . دو روز و یک شب نجف بودیم شب ها حال و هوای خوبی داره حرم آقا .
ادامه مطلب [ سهشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥۱ ب.ظ ] [ ♫ Iraj Mirza ♫ ]
غیر از حرم سید الشهداء علیه السلام و حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام در کربلا مکان های زیارتی دیگه ای هم رفتیم من جمله مقام امام زمان علیه السلام در نزدیکی نهر علقمه ...
ادامه مطلب [ دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٧ ب.ظ ] [ ♫ Iraj Mirza ♫ ]
سه شنبه 17تیر 1382 صبح از شهرک مرزی شیخ صدر به طرف کربلا حرکت کردیم ساعت تقریبا 8 صبح بود که سوار اتوبوس شدیم چند ماهی از اشغال عراق گذشته بود و هنوز آثار بمباران و جنگ در بعضی نقاط به چشم میخورد . نزدیک ظهر شده بود که گفتن رسیدیم کربلا ، برای اولین بار چشمم به گنبد و بارگاه امام حسین علیه السلام افتاد ، برام مثل رویا بود هیچ وقت یادم نمیره اون منظره را .
ادامه مطلب [ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٥۳ ب.ظ ] [ ♫ Iraj Mirza ♫ ]
بلاخره شب سه شنبه 16 تیر ماه 1382 حرکت کردیم به طرف عراق ، نور ماه همه جا رو روشن کرده بود . دو نفر از اهالی همان روستا راهنمایی ما را به عهده داشتند. که ما را تا مرز عراق بسلامت برسونن ، زدیم به بیابون ،هر کسی حال و هوایی داشت تو تنهایی خودش ، دو ساعت رفتیم که متوجه شدیم انگار راه را گم کردن !!! کم کم بین بچه ها و زائران همهمه شروع شد . یکی میکفت راه را بلد نیستید چرا مسئولیت قبول کردید ؟ هر کسی یه حرفی میزد و نزدیک بود کار به دعوا با بلدچی ها برسه . اونا میگفتن ما قبلا از یه راه دیگه مردم را میبردیم مرز عراق ولی ماموران اونجا را پیدا کردن و نمیشه از اونجا رفت و این راه جدید را زیاد وارد نیستیم ! چند نفر گفتن خودمون میزنیم به بیابون و میریم . تو این گیر و دار بودیم که دیدیم چند تا کاراون دیگه از دور میان ،بهشون گفتید ما را هم راهنمایی کنید گفتن به هر کی پول دادید با همون برید . خلاصه قرار شد خودمون بریم مقداری راه رفتیم که شخصی به نام محمد که از عراق بر میگشت و از رفقای این دو راهنما بود بهمون رسید . شروع کردن با هم حرف زدن و گفتن ما راه را اشتباه رفتیم خدا خیرش بده گفت من باهاتون میام هفت هشت ساعت راه اومده بود باز با ما تا عراق اومد . با اومدن محمد یکم امیدوار شدیم ولی هنوز باور نمیکردم به عراق برسیم ، هوا خیلی گرم بود با وجود این که شب بود و خیلی آب میخوردن بچه ها من و دو تا رفیقم فقط نفری 4 تا اب معدنی داشتیم . نزدیک 40 نفر بودیم در بین راه خیلی ها که چاق بودن ازنفس می افتادن و وسائل زیادی خودشون رو دور می ریختند بعضیا خیلی وسائل اورده بودن از کنسرو ماهی گرفته تا ... من که فقط یه دست لباس زیر بر داشته بودم،یکی دو نفر هم حالشون بد شد تا حد بیهوشی ، من زیر لب برای خودم نوحه و شعر هایی که حفظ بودم و دوست داشتم میخوندم . یادمه تو دل بیابون اون شب یه لحظه با حضرت عباس ع درد دل کردم گفتم اقا من چندین ساله دهه محرم تو هیئت و مجالس شما نوکری میکنم ، اگه نگذاری بیام کربلا دیگه امسال محرم ..... تا خود مرز جزء اولین نفر ها بودم که پا به پای بلد چی میرفتم هر چی راه میرفتیم نمیرسیدیم کم کم داشت صبح میشد و هوا روشن میشد که از دور یه پل بزرگ نمایان شد مثل رو دخانه وسط قم ولی خاکی و بیابون ساعت نزدیک 6 صبح شده بود . چند تا ماشین عراقی روی پل بودن دیگه رسیده بودیم لب مرز عراق نماز صبح را خوندیم و رفتیم از محمد تشکر کردیم و بچه ها نفری هزار یا بیشتر بهش دادن من که خیلی خوشحال بودم رفتم پیشونیش را بوسیدم و خیلی ازش تشکر کردم. بعد رفتیم سوار یه اتوبوس عراقی شدیم و ما را به یه شهر مرزی رسوند اسمش شیخ صدر بود اونجا تو یه غذاخوری صبحانه خوردیم و بعد باز سوار یه اتوبوس شدیم و به طرف کربلا راه افتاد هنوز باورم نمیشه ما الان تو عراقیم !!!! ادامه دارد ... [ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٩ ب.ظ ] [ ♫ Iraj Mirza ♫ ]
15تیر ماه شب حوزه ایلام بودیم، اونجا هم با طلبه ها سر صحبت را باز کردیم که از کجا باید بریم کربلا ؟ میگفتند خیلی سخته همه جا ایست بازرسی گذاشتند . بلاخره یکی از طلبه های اونجا گفت من یکی را میشناسم که با برادرش از مرز ردتون کنن. طرف کبابی داشت رفتیم فردا مغازه اش گفت شب بیاید با یه عده دیگه نفری 35 هزار هم بدید تا بریم . شب رفتیم گفت جور نشده از جایی که میرفتیم لو رفته و شاید صلاح نبود با اون بریم آدم مشکوکی به چشم می اومد. الخیر فی ما وقع . یادمه اون شب بچه های مذهبی ایلام هیئت داشتند و چند تا از مداحان تهران اونجا بودن . احد قدمی ،مختاری و یکی دیگه ،دو سه ساعتی رفتیم مجلس سینه زنی خیلی دلم شکست و دو ساعتی گریه کردم هنوز یادمه چی میخوند ... بی ماه فروزان میتونم باشم ... بی خورشید تابان می تونم باشم .... من بی حسیــن نمیتونم نمیتونم نمیتونم آخه آقامه دوستش دارم مولامه دوستش دارم سرورمه دوستش دارم .... اون شب خیلی حال و هوای عجیبی داشتن چون خیلی ها زائر کربلا بودن ... فردا صبح تو حیاط مدرسه نشسته بودیم که مدیر مدرسه خدا براش خوب بخواد یه سید جوان بود ما رو صدا زد گفت: از کجا اومدید گفتیم اصفهان . گفت میخواهید برید کربلا ؟ گفتیم بله . گفت عموی من تو یه روستا نزدیک مهران زندگی میکنه اون شما را میبره آدرس بهمون داد و گفت بگید منو پسر برادرتون فلانی فرستاده. خیلی خوشحال شدیم وسائلمون را برداشتیم و راه افتادیم طرف مهران . مهران که رسیدیم اونجا هم عده ای بودن گوشه و کنار شهر معلوم بود قصد رفتن به کربلا دارن . یه نفر هم مهران با ما همسفر شد و از اونجا راهی روستای چالاب شدیم . بعد از ظهر بود رسیدیم سراغ عموی آقای .... را گرفتیم و رفتیم درب منزلش . وقتی گفتیم ما را بردار زاده ات فرستاده ما را به گرمی استقبال کرد و از ما پذیرایی کرد کم کم داشت هوا تاریک میشد و تا اومد شب بشه نزدیک چهل نفر دیگه هم به ما اضافه شد . نمازمون را خوندیم وبعد سفره انداختند و شام خوردیم . از همه نفری 35 هزار گرفت از ما سه نفر نفری 25 هزار تومن . ساعت 10 شب بود تقریبا که از روستا خارج شدیم و با توکل بر خدا به طرف مرز عراق حرکت کردیم . ادامه دارد ...
[ جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۱ ب.ظ ] [ ♫ Iraj Mirza ♫ ]
سال 1382 بود قسمت شد با دو تا رفقا مشرف شدیم عتبات عالیات ، همه چیز از شبی شروع شد که با یکی از رفقا منزل یکی از بچه ها رفته بودیم . میگفت بردار خانومم با چند تا از رفقاش از مرز رفتن کربلا و بر گشتند ، تا این حرف را شنیدم حال و هوای عجیبی بهم دست داد . کربلا !!! یعنی میشه منم برم ؟ حسین جان منم میخوام بیام ، منم دوستت دارم ، آقا من باید بیام کربلا ، حال و هوای عجیبی پیدا کردم اون شب ، رفتیم تو فکر و شروع کردم به پرس و جو ، که از کجا باید رفت چه طور باید رفت ؟ کی تا حالا رفته ؟ یادمه یه شب یکی از بچه های هیئت را دیدم و بحث کربلا رفتن و .... شد وقتی اشتیاق من را دید بهم گفت شک نکن تو میری کربلا ... هنوز یادم نرفته اون شب را . بلا خره بعد از تحقیق و پرس و جو و بدست آوردن کمی اطلاعات لازم تصمیم گرفتیم با دو تا از دوستان صمیمی دل را بزنیم به دریا و بریم . تیر ماه 1382 بود و من با داداشم میرفتم نما کاری ، جمعه 13 تیر ماه به داداش گفتم من دیگه نمیام ، مزدم را گرفتم و گفتم از شنبه دیگه نمیام میخوام برم کربلا . بلاخره شنبه صبح ساعت 9.30 صبح من و علیرضا و سید حسین راه افتادیم به طرف قم اونجا رفتیم منزل یکی از رفقا و یکم اونجا پرس و جو کردیم معلوم شد از مرز کرمانشاه و ایلام میرن کربلا . شب خونه دوستم بودیم میگفت صبر کنید چند روز دیگه منم باهاتون بیام ، ولی دل تو دلمون نبود گفتیم اصلا حرفش را هم نزن یه روز هم نمیتونیم صبر کنیم . صبح رفتیم ترمینال قم بلیط گرفتیم برای کرمانشاه ، بعد از ظهر رسیدیم کرمانشاه از اتوبوس که پیاده شدیم رفتیم نمازخانه ترمینال برای نماز . دیدیم که حدود 20 نفر افغانی دارن با هم حرف میزنن دیدم انگار از قحطی برگشتن بیچاره ها ، پرسیدم از کجا میاید ؟ گفتن ما چند روز پیش از مرز مریوان رفتیم به طرف عراق ، نفری اینقدر پول دادیم به کرد های ایران تا از مرز ایران ردمون کنن وقتی ما را تحویل کرد های سلیمانیه عراق دادند. خدا ازشون نگذره هر چی پول داشتیم ازمون گرفتند و بعد هم ما را تو جاهایی مثل سیاهچال زندان کردند چند روز و بعد هم ما را لب مرز ایران اوردند و بر گشتیم . خیلی ناراحت شدم و دلم براشون سوخت . گفتیم اینطور که معلومه از مریوان نمیشه رفت . همان وقت بلیط گرفتیم برای ایلام و راه افتادیم سمت ایلام .چند ساعت راه بود شب رسیدیم ایلام و در حوزه علمیه ایلام مستقر شدیم . ادامه دارد ... [ سهشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٥ ق.ظ ] [ ♫ Iraj Mirza ♫ ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||