خسته ام از این کویر ...

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این  هبوط  بی دلیل ،  این  سقوط  ناگزیر

آسمـان  بی هــدف ،  بادهــای  بی طـرف
ابرهای سر به  راه ،  بیدهای  سر به  زیر

ای نظاره ی  شگفت ، ای  نگاه  ناگهان !
ای هماره  در نظر ، ای  هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل  خطی از هبوط ، مثل  سطری از کویر

مثل  شعــر  ناگهان ، مثل  گریــه  بی امان
مثل  لحظه هــای  وحــی  ،  اجتناب ناپذیر

ای  مسافر  غـریب  ،  در  دیار  خویشتن
با تو آشنا شدم  ،  با  تو  در همین  مسیر !

از کویر سوت و کور ، تا  مرا  صدا  زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !

این تویی در آن طرف ،  پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت  میله ها  اسیر

دست  خسته ی  مرا ،  مثل  کودکی  بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این  کویر !

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر ..

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nazgol

مطلب جالبی بود ممنون که به من سر زدی [گل]

مهرنوش

اعتبار انسانها به حضورشان نیست به دلهره ای است که در نبودشان حس می شود[گل] (با آخرین پست سال 90 بروزم بهم سربزن)

باشو

سلام سال نوپیشاپیش مبارک امیدوارم سالی پراز خیروبرکت ‘خوشی شادی سروری سلامتی وسعادت برایت اغازگردد.[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مریم

ســــــــــــــــلام امشب حضور شما باعث شادی من شد من می اومدم بهتون سر میزدم اما شما خیلی کم لطف شده بودید کامنتونو دیدم بسیا رخوشحال شدم بیشابیش عید شما مبارک بهترین ارزوهارو برای شما دارم امیدوارم سال جدید بر برکت وسلامتی تن برای شما به همراه داشته باشه[گل][قلب]

مریم

بتراش ای سنگ تراش سنگی از معدن درد بهر مزارم بتراش روی سنگ قبر من عكسی از چهره ی زیبای نگارم بتراش بنویس ای سنگ تراش عاقبت شدم فداش بنویس تا بدونه عمرمو من دادم براش رو نوشته های سنگ قبر من تو با خون جگرم رنگی بزن در كنار دل زخم خورده ی من جلوه ای از دل سنگی رو بكش سنگ تراش پایین این دل بنویس عاشق زاری رو كشته با جفاش

مریم

مثــــــل هـر شب، در را مــــــی بـــنـــدم، چراغ را خاموش مـی کنم. ســـــــــــکوت مـی شـــــــــود.. عکست را در آغـــــوش می کشم، تا مـی آیـم از چشــمانت بنــویسـم...

مریم

حوّايِ زيبايِ مرا شيطانكي بي سيب از من رانده است، قِصِّه يِ پَريِ بيوفاي مرا هر بي سوادي خوانده است سيندرلايي كه تنها كفش او، روي كفپوشِ دلم جامانده است،

مریم

دوست دارم نه جاده باشد و نه شهر که بين من و تو فاصله اندازد . دوست دارم هر روز تو را در نفس تازه ی خورشيد و هر شب در سايه روشن ماه ببينم تا نيمه شبها با من به کوچه های بی قراریم بيايی و ببينی که چگونه کنار گلهای شمعدانی و بابونه ها نی می نوازم. دروازه های آسمان را به من نشان بده و بگذار در گرمای آغوش تو جريان پيدا کنم. فانوسهای مهربانی ات را بر سر راه من بر افراز تا در بيشه های تنهایی و مه آلود گم نشوم. مرا در گرد و غبار روياهايم تنها رها مکن و پرنده ها و ابرها را از من مگير و هنگامی که سوسنهای بی قرار در مه و باران آواز می خوانند مرا با خودت ببر! دوست دارم در زيباترين آسمان تو زندگی کنم و با رودخانه ها و رازيانه ها به گردش بروم. سوگند به دريا و به موجی که هر دم به سوی تو بال می گشايد شبها در جستجوی تو پوست تاريک شب را لمس می کنم و از ماه و ستاره ها سراغت را میگیرم...

سبیده

.میرسی خخخخخخخخخخخخخییییییییییییییلللللللللللللللللییییییییییییییییی خوب بود