بزارین برم از اینجا...

خستگی هامو بگیریـن،

       غـــم چشمهـامو بگیریــن

                دردو از تنـــم بگیـریـن ،

                         بزارین برم از اینجا...

جنگ من با تن تمومه،

       بــردن و باختــن تمــــومــه

               بــزاریــن بـــرم از اینجـــا ،

                       مونــدن و رفتــن تمومه...

نمی خوام و نمی تونم،

       بـه لبـــم رسیـــــده جـــونـــم

                نزاریــــن اینجــا بمــونــــم ،

                        بزاریــن بــرم از اینجـــا...

/ 24 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجهــــــــول خانم

خدا دیرگاهی است من در ایستگاه مقصد ایستاده ام ! خواب آلود ! چرا درنمی یابم ؟! این حقیقت را ! اینجا هیچ مرکبی را ملاقات نمی کنم ! حتی وهم آلود ! تا بیاندیشم ! به خویش آیم ! دریابم این حقیقت یکتا را ! مقصد من ایستگاه من است !!! مرکب من نفس من !!!

یاس

سلام یوسف جان.ممنون .شعر زیبا بود + عکس[گل]

رز سرخ

سلام مرسي از حضورت و مرسي از ابرازز لطفي كه به من داري ميدونم تا 23 ارديبهشت هنوز 21 روز ديگه مونده اما به نظر من واسه مادر و تشكر از زحماتش يه روز كمه من از الان با خلقت زن(مادر) ارج نهادن به اين موجود مقدس رو شروع كردم بيا و ببين نظر هم يادت نره مرسي[گل][گل]

پریسا

صدای کندن قبر بهتر بگم گور رو تو این آهنگ دوست دارم یه حس متفاوت بهم میده.... انتخاب خوبی بود در کنار عکس [گل]

هزاران گنج(شیوا)

سلام گرامی شما هم با افتخار لینک شدید به هزاران گنج من خوش آمدید[قلب][گل][گل][گل]

مریم

هر روز چه حرف ها که زده نمی شود ... حرف ربط و بی ربط ... بعضی وقت ها هم حرف حساب ... شاید هم حرف اضافه ... حرف از عشق هم که همیشه هست ... اما حرف از تو چیز دیگریست !

مریم

شکایت عشق ندیدی چشمهایم زیر پایت جان سپرد آخر گلویم از صدای های هایت جان سپرد آخر نفهمیدی صدایم بغض سنگینی به دوشش بود به دوشش بود اما از جفایت جان سپرد آخر نترسیدی بگوید عاشقی نفرین به آیینت که از چشمان جادویت خدایت جان سپرد آخر نمی دانی و می دانم که می دانم نمی دانی که دل در خواهش آن انزوایت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشینی از برای یار دلگیر است بخوان شعرم که شعرم در هوایت جان سپرد آخر ... فریاد

روزبه

سلام پست خوبی بود. اهنگت هم که ارامبخش و دلنشینه. موفق بااااااااااااااشید[گل]

دل آرام

اگه قرار بود هرکسی بزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده، با دیدن غمهای دیگران آهسته غمش رو در جیبش میگذاشت و به خونه بر می گشت ...