این جمعه هم گذشت و نیامد نگار ...

 
ساعات  عمـر مـن  همگی  غرق  غم  گذشت

دســت  مـرا  بگیـر کـه  آب  از سـرم  گــذشـت

مـــاننــــد  مـــرده ای  مـتحـــرک  شـــدم  بیـــا

بـی تــو  تمـام  زنـدگــی ام  در عــدم  گـذشـت

می خواستم  که  وقـف  تـو  باشم  تمام  عمـر

دنیـا  خلاف  آنچـه  کـه  می خواستــم  گذشت

دنیـا که  هیــچ ، جرعه ی  آبـی  کـه  خـورده ام

از راه حلق  تشنه ی  مـن  مثـل  سـم  گذشت

بعـــد از تـــو  هیــچ  رنـــگ  تـغــزل  نــدیـــده ام

از خیــر  شعــر گفتـن  حتـی  قـلــم  گــذشـت

تــا  کــی  غــروب جمعــه  ببینــم  کـه  مـــادرم

یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت

مـــولا ، شمـار  درد  دلــم  بـی نهــایــت  اسـت

تعـداد  درد  مــن  بـه  خـــدا  از  رقــم  گــذشت

حــالا  بـــرای  لـحظــــه ای  آرام  مــی شــــوم

ساعـات  خــوب  زنـدگـی ام  در  حــرم  گذشت

سروده سیدحمیدرضا برقعی

/ 19 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنفش

ترسم تو بیائی و من آنروز نباشم . . .

باشو

سلام ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید انکه دردستش کلید شهر پرایینه دارد[گل]

دل.آرام

دعا نمی کنم که بیایی چون همه می دانند که میایی ! دعا می کنم که وقتی آمدی چشمانم شرمسار نگاه مهربانت نشود…[گل]

دل.آرام

میــــگویند زمان طلاســـت... اما مـــن چشــــیدم.... دروغ میــــگویند زمان آتــــش است... گـــذرا نیـــــست.... ثانیــــه به ثانیـــه اش میــــسوزاند و... تا به شعـــله ات نکـــشد نمیـــگذرد !![افسوس]

ساغر

كاش از دست قاصدك ها كاري بر مي آمد آنوقت تو را آرزو مي كردم و تمام قاصدك ها را به آرزويت ... محكم فوت مي كردم حتي اگر نفسم مثل اين روزها جان نداشت[گل]

نسیم جون

اهنگ وبلاگت [دست][گل][نیشخند][پلک][رویا][رویا] عالیه.[گل]

آسمان

*اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج* [گل] سلام دوست خوبم شعر خیلی زیبایی بود ممنون ممنونم از حضورت ............................[گل][گل][گل]

نسیم دوست

یکی از خوبی های ازدواج داشتن یک دوست در دنیای متفاوته.... من آپم ... قدمت رو چشمام[قلب]

مریم

سکوت اگر نشانه رضا بود چگونه باور نکنم سکوت گویای تو را؟ نگاه اگر پیام آشنا بود چرا تمنا نکنم نگاه گیرای تو را؟ به دلم نقش وفا خطوط مژگان تو زد به شبم رنگ سحر غروب چشمان تو زد به چشم مستی بخشت- ز عشق اثر می بینم ز جلوه فروردین- شکفته تر می بینم سکوت گویای تو را نگاه گیرای تو را چشمانت بود آئینه ای روشن چون دل اهل صفا تصویری ز سیمای سحر می خندد در این آئینه ها نگه من بسوی نگهت چو کبوتر برد نامه دل به هوایت زند پر که مگر شبی آگه ز هنگامه دل گمان برم که خاطر تو رضا عاشقان پسندد دل تو هر چه خاطر من طلب کند همان پسندد