بیــا ای مــرگ جانـم بر لب آمــد ... ( شعر از خودم )

بیــا ای مــرگ جانـم بر لب آمــد

        بیــا ای مــرگ امیــدم ســر آمـــد

بیــا ای مــرگ ای فــرجـام کـارم

        بده مـژده به مـن غــم ها سـر آمـد

بیــا کـه زنــدگی بـس مشکل آمــد

        به کامـم تلـخ و صبــر من سر آمد

بیا بنگر که  غــم از حــد فـزونـه

        فلــک بـا مـــا ببیــن نامهــربــونــه

بیــا  دیگــر ز دنیـــا سیــر گشتـم

        جـوانــم لیــک از غــم پیــر گشتـم

دلــم از رنـج و غــم دائــم گـرفتـه

        امـیــدم را  فلــک از مــن گـرفتــه

بیــا دیگــر خلاصــم کـن خــدا را

        مرنجان بیـش از ایـن طفل دلـم را

چـه زنـدانی شــده ایـن زنــدگانـی

        نـدیـدم بهــره ای مــن از جــوانی

نمــی ارزد بـــه دنیـــا زنـدگـانـی

        به غــم طی کردن این دنیـای فانی

نباشد حاصل عمـرم چـو جـز درد

        بیـا ای مـرگ جانـم بـر لــب آمــد

/ 19 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دل.آرام

قدرت اصیل یعنی، عشق بورزیم، سازگار باشیم، با خودمان خوب تا کنیم و به دشمنان اجازه ندهیم بر ضمیرمان تسلط یابند...[گل]

دل.آرام

اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست شب بی تابش ماه روی تو برده امانم .. ...

دل.آرام

روزگاری شد و دل غیر غم یار ندید باغ جانم بجز از زاغچه و خار ندید هرچه بردیم به بازار جهان سود نداد عمرارزان شد و دل رونق بازارندید گوش نشنید بجزقصهً هجران و نگاه خیس ودرمانده به درمانده و دیدارندید آه ازآن روزکه گاهِ سفرت می گفتی؛ رفتم و دل زتو جز خوبی بسیار ندید[لبخند]

دل.آرام

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟؟ گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی !

دل.آرام

دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که می سوزد، نه بیداری، نه دیداری، نه دستی بر سر یاری. مرا آشفته می سازد، چنین آشفته بازاری …[ناراحت]

دل.آرام

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند ..

دل.آرام

تو زلفونت بود تار ربابم چه می خواهی از این حال خرابم تو که با مو سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی به خوابم فلک در قصد آزارم چرایی گلم گر نیستی خارم چرایی تو که باری ز دوشم بر نداری میون بار سربارم چرایی تو که نوشم نه ای نیشم چرایی تو که یارم نه ای پیشم چرایی تو که مرهم نه ای زخم دلم را نمک پاش دل ریشم چرایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سما

یک عمر در انتظاری تا بیابی آن را که درکت کند و تو را همان گونه که هستی بپذیرد. ...و عاقبت ...در می یابی که او از همان آغاز خودت بوده ای.......!